متاسفم
متاسفم که سیبی که از درخت میچینی دیگر هرگز برنمی گردد...
نه برگی،نه شاخه ای،نه درختی،نه سیبی...نه حتی آن آسمانی که سیبت را زیر آن چیدی...
نه.هیچ چیز برنمی گردد
بیش ازین ها...خاطرت نیست؟...
متاسفم
متاسفم که سیبی که از درخت میچینی دیگر هرگز برنمی گردد...
نه برگی،نه شاخه ای،نه درختی،نه سیبی...نه حتی آن آسمانی که سیبت را زیر آن چیدی...
نه.هیچ چیز برنمی گردد
بیش ازین ها...خاطرت نیست؟...
کرخت شدم...نگاهم تکان نمیخورد...باورم نمیشد...سیر نگاهت کردم،سیر سیر...
کاج ها غلغله به پا کرده بودند و من هنوز فقط نگاهت میکردم...
حالا نگاه تو مانده در برق چشمانم و لبخندی که ساعت هاست از برای تو می تپد..
که میداند من تا کجا "مست"م؟...:)
قطره قطره من بودی و من همه تو...
آهسته راه میرفتم..باکی نبود اگر این ماشین های نور بالا زده به من عاصی که در وسط خیابان خلاف راهشان تلو تلو میخوردم جانم را می ستاندند..جان و روانم در دستان تو بود...
زخم برگ هایی که نوازششان کردم خط عشق تو را بر دستم حک کردند،به اندازه ی تمام نگاه های نکرده نگاهت کردم...سرتاسر در آغوشت گرفتم...
بارانم آمدی...از برای من آمدی...
از برای...من...
با من بمان...
بمان این صحرای مانده بی تو را سیراب کن...
بارانم...
من بیش ازین ها دیوانه ی توام...بیش ازین ها...
شما دوتا چه از جان من میخواهید؟
زل میزنید توی چشمان من که چه؟
تو،تو هلال شدنت را به رُخَم میکشی که بگویی گردنم از مو باریکتر است و تو!شلاق میزنی چون ازین آشفتگی موهایم خرسندی؟
پ.ن:قند تویی،زهر تویی،بیش میازار مرا
یک سال و 9 روز گذشته.
باران هنوز نباریدی..
باید جشن بگیریم،بُرد من را.
من بُردم.نگاه های تلخ عمیق را،نقطه های جا مانده را،حرف های فرو خورده را...
باران ببار.من تمام آغوش های در برنگرفته را برده ام!چه سعادتی ازین بیشتر...
ببار باران جانم...ببار...
بسی خرسند و شادان و "خوش" م که میدانی جانان:)
رومیزی صورتی با طرحای گل کوچیک روی پارچش،با یه دسته گل رز فوق العاده روش،به همراه تابلوی گلی که دارم شروع میکنم میتونه قلبم رو پر از "خوش" ی-این اتفاق مقدس..-بکنه.
امروز تازه دانستم.تازه.از نو.
وقتی بادگرم توی صورتم دوید.وقتی تکه های سیمان را از روی تختم پرت کردم."به هر طرفی".فقط نه روی تختم.
دنیای من مدت هاست از خشکسالی له له میزند..
باران..من چقدر تشنه ی توام..قهر توست؟من زیر نگاه کدام گناه است که مدت هاست صورتم رو به آسمان نیست...،
دست هایم به اندازه ی بزرگترین آغوش ها باز نیست-به جای این گره های کور-...
تا نفس بکشم تک تک عاشقانه های قطراتت را...
به اندازه ی کافی زانو نزدم؟بی عقل نشدم؟تبر نزدم بر زمین زیر پایم...
پای من مدت هاست قطع شده...ببار...
فکر میکردم خشکسالی چشمانم فاجعه است،فکر میکردم...گل های بنفش از همه چیز مهم ترست...
من مدت هاست زانو زده ام..باران...بیا و ببار...
ما بیشتر از یک آغاز خوب،به پایان خوب نیاز داریم..داستان تمام تمنّا ها همین است.
سایه فقط از تابیدن نور در مسیری به وجود می آید که مسیر قشنگی نیست.همین.
دیدن نور کار سختی نیست.
بعد از خستگی بسیار زیاد با سر و کله زدن با این بچه ها که امروز یک روز خیلی مهم براشون بود و بعضیاشون از استرس زبونشون بند اومده بود(غافل ازینکه برای چه چیز مسخره ای اینقدر هول شدند) حکیمانه ترین چیزی که میتونستم بگم همون آهنگی بود که داشتم گوش میدادم..مضمونش چی بود بماند ولی در درستیش همین مدعا بس که اون مردی که روی خروار خاک داغ خوابیده بود داشت با یک گربه ی سفید تپلو طوری حرف میزد انگار تموم مشکلاتش همین الان حل میشه...شاید منم اگه یه گربه ی سفید داشتم همه ی مشکلاتم حل میشد.
همه ی ما که یوهانا نیستیم که دغدغه مون خوندن و نوشتن پنهانی روی خاک های پشت کلبه باشه،هر چند قداست اون فرسخ ها فاصله با ما داره.
پ.ن:نمیدونم چه گیری به قداست دادم!
دارم از نگاه و لبخندی حرف میزنم که خودم هم درست نمیدانم چیست.فقط تمام اجزایش در وحدت تمام در خاطرم مانده.
من نمیفهمم.سونات سوم هم خوب است.اما باید یک چیزی باشد.
یک چیزی که باعث میشود فقط باخ باشد که باخ است.امکان ندارد به خاطر این باشد که با او نواختن را شروع کردم...
محض رضای خدا!باور نمیکنم.باخ نمیشود که آخر باشد،سرور نغمه ها معلوم است که باید اول از همه باشد.جای او آنجاست.
چیزی جز این "تعریف شده نیست"
مگر درد بیش از این هم میشود!
آه ورتر عزیز!کاش تفنگ و میزت اکنون از آن من بود!حتی ساعت از نیمه شب هم گذشته...!
ترجیح میدهم زمانی که روانم درد میکشد،جسمم را خراش دهم تا حواسم پرت شود.
سال هاست گریه هایم را تماشا میکنم.
هنوز هم حالم خوب نیست،سردرد هایم و پف چشمان خیال مرخصی ندارند.
و هنوز هم خودم را با گیتار الکترونیک آرام میکنم.
هیچ وقت جلوی آینه نایستاده ام تا تمام چین های صورتم را،در لحظه های مختلف درونم نظاره کنم.
و نه.هیچ وقت هیچ اتفاق را بلند بازگو نکردم.گذاشتم اکو شود در هفت صندوق تو در توی دل رنجورم.
اندر خم یک کوچه درجا میزنم،خاکستر میشوم،زنده میشوم،در به در میشوم،میتابم،خشک میشوم..
سفت میگیرم.مشت هایم را.
بودن ها را،نبودن ها را،رنگ را،نت را...
احساس را مدت هاست به سخره گرفته ام.نیش میکنم در جرقه های کم سوی معنایی که درکش نمیکنم.
چسبیده ام به شستی های سفید و سیاه. و به تار موی سپیدم.
شب را بیشتر دوست دارم،چون آیینه ها شفاف ترند.
چون آب بیشتر آب است.
چون نمیتوانی فکر کنی.
همه از سگ هار فرار میکنند..
و هیچ کس فکر نمیکند که اشک چشمان سرخ یک سگ هار تا کجا تلخ است...تا کجا درد است...
من می ایستم تا مرا گاز بگیری.
اما تا ابد از این موجود وحشتناک -آدم- فرار میکنم...
می روم غرق شوم که نروم ببینم آخرش چه میشود.اصلا می روم غرق شوم که هیچ کاری نکنم.