what a pain
سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۶ ق.ظ
هیچ وقت جلوی آینه نایستاده ام تا تمام چین های صورتم را،در لحظه های مختلف درونم نظاره کنم.
و نه.هیچ وقت هیچ اتفاق را بلند بازگو نکردم.گذاشتم اکو شود در هفت صندوق تو در توی دل رنجورم.
اندر خم یک کوچه درجا میزنم،خاکستر میشوم،زنده میشوم،در به در میشوم،میتابم،خشک میشوم..
سفت میگیرم.مشت هایم را.
بودن ها را،نبودن ها را،رنگ را،نت را...
احساس را مدت هاست به سخره گرفته ام.نیش میکنم در جرقه های کم سوی معنایی که درکش نمیکنم.
چسبیده ام به شستی های سفید و سیاه. و به تار موی سپیدم.
۹۴/۰۴/۱۶