شاید فقط گذر سال
چهارشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۲۵ ق.ظ
هزار بار افکار مغز مشوشم را بالا و پایین کردم تا کلماتی پیدا کنم که از سوز و خشم زوزه های این گرگ زخمی بکاهد.
نمیدانم باید خوشحال باشم یا نه.
چون حقیقت همیشه از آنچه تو میخواهی فرار میکند،اگر هم نکند اینطور نشان میدهد.
به هر حال،کودکی.بدان که تقدست برای من تمام شد.فکر میکردم تو حامل نوری و سرور.اما اکنون نمایش حماقت را عیان بر پرده ات میبینم.حماقت جایی برای تقدس ندارد.
به من خیانت کرده ای.و خاطره ی خیانت مثله لکه ی خونی ست که آخر ردی از خود میگذارد.و تمامی ساعات امشب -درست یا غلط- برای التیام خودم لعن و نفرین ها بر تو فرستادم.
درست فکر میکردم،هنوز هم بنای بی اعتمادی محکم ترین بنا از نوع خود است.چون حداقل بر بی اعتمادی خود راسخ است.
نه مثل اعتماد که همواره تبصره و توجیه پیدا میکند.
کودکی،دست تو از آن چه امروز به من نشان دادی هرگز پاک نخواهد شد.شاید فقط گذر سال های متمادی خشمم را فرو بنشاند،این هم دروغی بیش نیست.دیگر به تو به چشم یک رهایی بخش نگاه نخواهم کرد.هرگز!وقتی از معنای سفید من برای خودت گلوله ی آتش میسازی.
مهر و اعتماد،لیاقت میخواهد.خواستم امروز بی بهانه تقدیم کنم،اما وقتی حاصلش کج فهمی و حماقت است نمیتوانم چنین ننگی را متحمل شوم.
این اندوه بزرگیست.جنگ نیست.انعکاس فساد است در قسمت زنده ای به نام چشم.از درون دریچه ی یک کودک.
ماه هنوز هم میتابد.من هنوز هم تا بالای تپه میروم و زوزه سر میدهم..
هر چند نور ماه میسوزاند زخم هایم را...
اما اوهم مثل من بی اعتماد است...
۹۴/۰۴/۱۷