نقاش سرگردان در خیابان های سنگی!

نور همیشه تاریکی را می شکافد،تاریکی نور را هرگز.

نقاش سرگردان در خیابان های سنگی!

نور همیشه تاریکی را می شکافد،تاریکی نور را هرگز.

طبقه بندی موضوعی

زندگی هم اکنون من هیچ بی شباهت به یونولیت مربعی گاز خورده که وسط بالاترین شاخه های درخت گیر کرده نیست.

کدام وضعیت بهتر است،بالا افتادن یا پایین؟

امان از این علم شیرین پر درد احتمال...

ولی خب،من که هنوز از هیچ معادله ای بدی ندیده ام،حتی به اندازه ی یک قطره.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۲۳
دره آبی

شعر نویس شده ام این روز ها.

با آینه ام حرف میزنم،مثل همیشه.

قضاوت میکنیم،چون هیچ چیز خوب نیست،نه فقط برای شخص خودمان.که برای دیگران هم.

دیگرانی که مهم نیست مهم باشند یا نه.داستان همیشه یک مشکلی دارد.

خوب نیست و مثل مرخ پرکنده میچرخیم دور خودمان.حتی از آن کرکس های با ابهت هم جایی پیدا نمیشود بلکه بگوییم لاشه مان را...

و حیف است،آن روزهایی که باور نداریم به کتاب و آهنگ و نقاشی ...

پ.ن.:باید پیانو بزنم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۲۶
دره آبی

جاشه اگه مرداد کله داشت،کلّشو با شمشیر میزدم!!!!!!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۳۱
دره آبی

از نوشته های قدیمیم لذت میبرم.

با این که برمیگردند به روز های نه چندان خوشایند.

اما ناخوشایندی توی همین نوشته ها رد پای خوشایندی داره.

خصوصا این یکی.که هر روزی،به یه شکلی،از یه وجودی،یه روزنه ای،میاد یه حاضری میزنه.وفاداره خیلی.

"برای اونی که میخوای اصلا مهم نیستی".

آره میدونم.تعدادشونم اصلا کم نیست اتفاقا. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۳
دره آبی

نه حال پریشان،نه تخریب گر،نه در گیر.نه،آرام هم نه.

دلم یک حال دیگر میخواهد.

نمیخواهم مرتب دلم برای خودم تنگ شود.

حتی نمینشینم پا برهنه برای خودم چیزی بنوازم.

باز هم مینویسم.

دلم یک حال دیگر میخواهد.

پ.ن:غرق شدن خوب شد یا بد بالاخره؟!

      به جهنم که خوب یا بد.فرقی ندارد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۷
دره آبی
اصلا یادم نبود.لازانیا به سال ها پیش بر میگردد.
به چند تا پله ی سنگی و نرده های چوبی.
به نیم طبقه ی مهمانخانه...به لباس سفید.به لبخند،به نگاه...نگاه...
به چیز هایی که پرکشید.خودم،پرده ی سفید،چوب تیره ی صندلی ها.
سورمه ای و کرم روشن.
حتی از گفتن رنگ ها هم درد میکشم.
باز هم 13 شهریور بود..باز هم لازانیا.
ولی سراسر طعم غربت می داد...
غربت تمام استخوان هایم را دانه دانه خرد کرد.
بیشتر از همه قفسه ی سینه.
برای همین دیگر تاب قهوه هم ندارم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۵
دره آبی

بیست روز است به یار مهربان و صبورم  دست نزده ام.

بیست روز!

هنوز توی شوک بودم با اینکه گفتم فصل جدید زندگیم آغاز شده.

و آنوقت آن دو درخت سر به فلک کشیده ای که با اره برقی بریدندشان و جای رفتنشان مانده بیشتر این قلب لامصب مرا له میکنند.

برگ های سوخته از مرداد هم همینطور.

از جلوی کافه -با شلوار سورمه ای پا گشاد محبوبم- آنچنان با خشونت این یادگاری های مرداد وسط خیابان را تار و مار کردم که شک ندارم کافه چی که تقریبا هر روز مرا میبیند اطمینان حاصل میکند به جنون های احمقانه ی سینوسی نا متعادل من.

بیخیال.

این بار پشمک میخورم و سعی میکنم بیخیال باشم.


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۵
دره آبی

آخ...

درد میکند...

و چیز بیشتری نمیتوانم بگویم...

موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۱
دره آبی

فکر نمیکردم هیچوقت بتوانم آن طور بایستم..یا نگاه کنم...یا لبخند بزنم...

ولی شد...!میتوانم...

هنوز هم چیز هایی هست که میتواند حالم را خوب کند..خوب خوب..بیشتر از خیلی چیز های دیگر...

آینه ی دوست داشتنیم،سلام به روی ماهت...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۳
دره آبی


تنم لا به لای این عرق های گرم و سرد محو شد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۱
دره آبی

لعنت به موی کوتاه!!!

دوصد لعنت!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۲
دره آبی

باید هر لحظه هر چیزی را از نو شناخت.

هر کوچکترین واحد پیوسته ی زمانی.

چرا که نه،بگذار لبخند آفتاب طلوع مال من باشد.

پاسخ لبخندش را میدهم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۳:۲۲
دره آبی

فکر نمیکردم روز های بی تابی ام به اینجا ها هم بکشد.قرار ندارم،صدای دریا بیشتر آشوبم میکند.

دنیای بیرون سر جایش ایستاده.اما درون سرم گیج میزند..سر به دیوار می کوبد گیج گیج.

صدایم رو به نابودیست.فعل "باورم نمی شود" هم دیگر خسته کننده شده.

آدم لابد  بیش از آنکه فکر میکند تحمل دارد.

کله ام را یک وری میگذارم روی دست چپم.میدانم چشمانم اگر بخواهند بدجور خمار میشوند.

کسی این روزها به مهر نمینوازد مرا...

حداقل کسی بیاید یک عکس سیاه و سفید از من بگیرد،برای طاقچه بعد ها لازم میشود...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۷
دره آبی

گاهی فکر میکنم جای من توی همان راهروهای سفید پیچ در پیچ و تو در توست...

"این عشق کوفتی هم آدم را احمق می کند" :)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۵
دره آبی

لب هایم بدخلقند و چشم هایم خسته.

صورتم این روز ها یک تراژدیست...

یک تراژدی ناقص،و پر از سایه.

باورم نمیشود حتی بلوار کشاورز هم بر صورتم زخم میزند...

پ.ن:صدای آکاردئون همیشه غم دارد،چه آن روزها که شاید خوش بودم،چه نیمه شب ها،چه اکنون که تازه از سفر برگشته ام.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۴۸
دره آبی
خداوند عشق و خرد
اولین لحظه های کاملا در راه مانده ام مبارک...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۱
دره آبی
بستنی شکلاتی،آفتاب داغ 2 بعد ازظهر،بوی کوکو سبزی خونگی،هدفون های توی گوش،پیرمرد ها و پیرزن ها با لباس های سفید...
بوی قهوه سر چهار راه که با بوی نون سنگک قاطی شده...خاک خیس خورده ی پای همین درختا که برگای سوخته از آفتابشون ریخته...
گاهی حس میکنم از اون پسرک هفت هشت ساله که پیرهنشو در آورده و به زحمت از درخت رفته بالا-که نمیدونم چی بچینه- هم مظلوم ترم..
همه ی اینا هست.هست.
ولی من نمیفهمم،از لجبازیمم کم نشده.
حواس پنجگانه م هم هنوز خوب کار میکنه.
این چشمای منه که پشت عینک آفتابی مدام میچرخه.
پ.ن:تو تصمیمای خودم میمونم به والله!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۵
دره آبی

نوچ

همین جاده خاکی خلوت بدون عابر پر از درخت و سبزه که دارم توش راه میرم از همه ی راه ها بهتره.

حالا هرچقدرم صداهای به ظاهر خوش از دور به گوش برسه.

اون خوشیا به مذاق من خوش نمیاد.

راسخ بودن خیلی خوبه.

پ.ن:"حرف نزن

        حرف نزن

       نیاد صدات

       معلومه کجای."

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۸
دره آبی

من از جنگیدن نمیترسم.

من ازین میترسم که هیچوقت به آرامش نرسم.

مدت هاست وصل نیستم.

برای گفتن حرف آخر باید درد زیادی بکشم،نه ازون دردایی که تاحالا کشیدم.

نباید کاغذ و قلم تنهارو انتخاب کنم،وگرنه همین شعله ی سوسو کنان هم خاموش میشه.به سادگی

بی تفاوت بودن آسون نیست.ولی عادت کردن بهش راحته.

من مدت هاست پشت در های بسته م.

من نمیدونم روشن بودن خوبه یا نه...من نمیدونم درخشیدن و خوش بودن خوبه یا نه...

من هیچ عیبی توی جنگجو بودن نمیبینم..

باشه.فهیمدم.اینی که چفت و بست کردم توی حلقم باید تف کنم بیرون.

اگه نکنم

یه کاری میکنی تا بالاش بیارم.

حالا تا دوباره با یه سرفه خفه م نکردی،میشه یه طالبی بذارم دهنم؟


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۱
دره آبی

گوشت و پوست بریدن درد ندارد،بریدم.

کم لطفیم،کم لطف...

همین دو پای پیاده برای تمام خیابان ها را زندگی کردن کافیست...

پ.ن:دریا دریا دریا،بیا و دریاب...

لیلا لیلا لیلام،تویی به والله...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۵
دره آبی