بچش
يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۱۵ ب.ظ
بستنی شکلاتی،آفتاب داغ 2 بعد ازظهر،بوی کوکو سبزی خونگی،هدفون های توی گوش،پیرمرد ها و پیرزن ها با لباس های سفید...
بوی قهوه سر چهار راه که با بوی نون سنگک قاطی شده...خاک خیس خورده ی پای همین درختا که برگای سوخته از آفتابشون ریخته...
گاهی حس میکنم از اون پسرک هفت هشت ساله که پیرهنشو در آورده و به زحمت از درخت رفته بالا-که نمیدونم چی بچینه- هم مظلوم ترم..
همه ی اینا هست.هست.
ولی من نمیفهمم،از لجبازیمم کم نشده.
حواس پنجگانه م هم هنوز خوب کار میکنه.
این چشمای منه که پشت عینک آفتابی مدام میچرخه.
پ.ن:تو تصمیمای خودم میمونم به والله!
۹۴/۰۵/۱۸
بخون. 😊