صرفا محتویات مغز و شکمم مچاله تر میشه.
صرفا هر روز از دیروز مچاله تر میشم.
نمیفهمم.شب های تو چگونه اینقدر کسالت بار میگذرند؟
نه دو خط شعری،نه کتابی،نه فنجان قهوه ای.
حتی با پرده ی پنجره ات بازی نمیکنی که ببینی ماه سر جایش هست؟
حتی سکوتت شبیه سکوت نیست...
برخی اشتباهات جبران ناپذیرند.
و برخی دلنشینی ها فراموش ناشدنی.
روی مرزشان دراز کشیده ام،
خیره، گنگ،
و خاموش.
اگر هم واقعا همین باشم،
یک درخت پوسیده و تنها روی قله ی کوه،
جایی که آسمان همیشه ابریست و نمناک...
جایی که همیشه غمگینم،
نه، تو دیگر دوستم نخواهی داشت.
اصلا عجیب نیست.
و حتی مهم نیست که "همچنان دل من مهربانِ توست"...
دیگه این بار باورم شد.
آسمون هواش به دل من گیره...
اشک چشم منو بارید.
روی سر همه.
کسی چشمامو نمیبینه دیگه.
کسی دنبال مهربونیام نیست.
شرمنده نباشی جوون مرد...
بیا همه ی شرمندگیت رو بسپر دست من و با خیال راحت برو...
مهم نیست چقدر من اشک بریزم...
تو برو به سلامت...
دور زدم و دور زدم و باز رسیدم به شب هایی که گذر زمان را مسخره میکنند.
چشم هایم به خواب نمیروند،حرف نمی زنند، آرام نیستند.
مشوّش اند و خیس...
چقدر اندوه کشیده ام و بدنم تاب آورده!
چه عذاب ها که بر خودم اجبار نکردم، تا فراموش کنم که این خوشی از دستم میلغزد. و اصلا شاید هیچ خوشی نیست.
قلبم نباید می لرزید...
آسمان ها باریده ام...
و ترسیده ام از این همه تاریکی و طوفان. و ماه ی که در این نزدیکی است و نمیدانم نگریستنش گناهی ست بس بزرگ؟ بس عجیب؟
اصلا صدای من را میشنود؟
من به اشک هایم میخندم و نمیداند...
و هیچکس محرم نیست...
پ. ن: در دلم هوا ابریست... بیا در دلم قدم بزن...
فکر میکنی میتونی منو آروم کنی؟
نه ابدا نمیتونی.
فکر میکنی میفهمی؟
نه ابدا نمیفهمی.
من و زندگی نکردی.
حق نداری ، رو بازی کن.
حق نداری.
ولی من احمق ،
بهت حق میدم.
چون تو منو نابود کردی.
I died , not so long time ago.
I'll never be the same.
not even my ghost will...
مثل این میمونه که یک فنجون پر از استفراغ بهت بدن.
بگن یالا ، سر بکش.
همینو نمیخواستی مگه؟
آوردیم دیگه.
سر بکش.
سر بکش!
If somebody asks me what really am I doing,
I would say I'm just wasting my time believing these sparks can change my life. I'm wasting my time...
I think I know the way, I just can't understand why I'm not jumping into it's embrace...
من وسط ساز نواختن میخ ها داشتم زار می زدم...
رفتم توی دستشویی، و شروع کردم به گریه کردن.
اومدم جلوی آینه و رژ سرخابی رو پخش کردم توی صورتم.
میخواستم از اون وسط بپرم پایین.
قهوه ی فرانسه سفارش دادم.
تنها.
خودشم.
الهه ی اضطراب.
از قله ی خوشبختی پرت شدم توی درّه.
پ.ن:یک نفر داره جا میزنه جار،آهای غمی که مثل یک بختک ،رو سینه ی من ،شده ای آوار...
از گلوی من،
دستاتُ بردار...
دستاتُ بردار از گلوی من...