برف میاد...
اما من میخوابم. نگاهش هم نمیکنم.
چون نیستی که منو زیر برف بغل کنی...
پ. ن:دقیقا خودت.
برف میاد...
اما من میخوابم. نگاهش هم نمیکنم.
چون نیستی که منو زیر برف بغل کنی...
پ. ن:دقیقا خودت.
ما همیشه حال بد داریم.
همیشه چیزی هست که آنقدر که باید خوب نیست.
و ما را تا ته چاه بی روزن خود فرو میبرد...
ای کاش سرم دو نیم میشد و تمام محتویاتش بیرون می ریخت...
شاید حتی خودم مغزم را لِه میکردم.
در نهایت هیچ کس "من" نیست، هیچ کس "تو" نیست...
اگر کسی بزرگترین دلتنگی را تحمل کند، بعد از آن چه میشود؟
میمیرد؟
اگر یک مرده بودم، خوابیده روی تخت...
حالم خوش تر نبود؟...
یکباری نوشتی 17.25 ها رو باور ندارم.
من الان، امروز، توی این ساعت میگم،
دیگه به 20 هم باور ندارم.
این روز ها توی آینه خیلی چیزها مشخص تره...
چشمام دیگه سو نداره.
وایسادم سر خط؟ ته خط؟
مهم نیست.
نمیتونم بخندم.
من میگم خودت باشی راحت تری.
اگه بد هم باشی،خودت باشی راحت تری.
برای کسی که بده،خوب بودن یک شکنجه ست.
البته ته تمام شکنجه ها،آدم خیلی چیزا یاد میگیره.
دیگه نمیدونم چی میخوام.
قرص ها رو برای ما گذاشتند،
که نخوریم.
دیوار ها رو گذاشتند،
که سرمون رو نکوبونیم توش.
ولی ما میخوریم،مشت مشت.
میکوبونیم،سفتِ سفت.
پ.ن:گم شو،گم شو نبینم ریختتو!!!!گم شو!!!
از ساعت هایی که کوک میشن برای صبح متنفرم.
من نمیخوام بیدار بشم.
میخوام خواب باشم.
خواب...
من درد دارم.
میفهمی؟!
نه عزیز من،
تو حالت خوب نمیشه.
تو هنوز این طرف میزی،
یک سریا اون طرف میز.
این میز هنوز وسطه.
بقیه م که هیچی اصلا.
تو میدونی چی میخوای؟!
باز جویی بکنن ازت، میدونی میخوای بی گناه باشی یا گناه کار؟!
چه مرگته دِ!
هر روزی که چشمام رو باز میکنم، یک جنگ جدید جلوم ظاهر میشه...
ای کاش توی این جنگ ها من میمردم...
وای...
بگو ببینم،
اون موقع که چشمام سو نداره،
میتونی گوش زندگی رو بکشی؟
میمونی؟
حرف میزنی؟ شجاعی هنوز؟!
هر باری که میگذره،
میگم دیگه سخت تر از این نمیشه.
دیگه ساکت تر از این نمیشه.
امکان نداره یک چیزی بیاد که بیشتر از این مجبور باشم صبر کنم،تحمل کنم...
اما میاد.
همش میاد...
ثانیه به ثانیه...
به غایت بی محلی.
مثل همیشه اشتباه فکر میکردم.
تو ام نمیتونی من و نجات بدی.
ولی به هر حال، همه از شادی های کوچک خوشحال میشن.
Stop lying to me.
Look,I'm tryin, I really am tryin to feel good,to be happy, to enjoy.
But in the end, I'm just broken.
I am broken!That's it!
A broken fuckin thing that can't be unbroken.
p.s. : you don't feel me here,anymore.
در تصمیم هر روزه برای مردن هیچکس نیست.
کافی نیست.
نمی رسم.
کم است.
می میرم.هر لحظه میمیرم.
اما دوباره چشمانم باز میشود.
و من دوباره می میرم.
کی تمام میشود؟این اندوه ،این استهلاک ،این بی خوابی های ممتد ، این همه در به دری!
روحم را با یک نگاه ، به سادگی از چشمانم بیرون کشیدی.
هر لحظه مردن کافیست؟
پ.ن: - نیست.هر کجا که میگردم نیست.تو میدونی.دختره که مرد تو بالا سرش بودی.تو گفتی پای چشماش سیاه بود.خونش ریخته بود و از بس سرد بود یخ زده بود خونا.مثل برف قرمز.
کجاست پس!کجا چالش کردی که هرچی میکنم پیدا نمیکنم!گناه نداشت؟
هرچقدرم که بد بود، یعنی یکی نبود که دوستش داشته باشه؟
یعنی یکی نبود منتظرش باشه؟!
- به خاطر همین جون داد.
تصمیم به مردن گرفته ایم.
چه کسی بر این جنازه حاضر خواهد شد؟
چه کسی این تن بی جان و رمق را به خاک خواهد سپرد؟
مَحْرم ما،کجاست؟
قدْرِ این اشک،چیست؟
تنهایی.
زمستان.
ساعت ها از نیمه شب می گذرند.
کسی حرفی نمیزند.
ساعت ها تغییر میکنند.
و باز از نیمه شب میگذرند.
کسی در سکوت، از بس جیغ کشید، مرد.