نقاش سرگردان در خیابان های سنگی!

نور همیشه تاریکی را می شکافد،تاریکی نور را هرگز.

نقاش سرگردان در خیابان های سنگی!

نور همیشه تاریکی را می شکافد،تاریکی نور را هرگز.

طبقه بندی موضوعی

دیروز

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۰۵ ق.ظ

داشت حرف میزد و من فقط داشتم به یک چیز فکر میکردم.

در تابلوهایم،قطعه هایی که می نوازم،کتابهایی که خط به خط زندگیشان کرده ام...

ذره ذره ی رنگ ها،دانه به دانه ی نت ها و کلمه ها،همه ی این ها پر ازمن است...

و من نمیخواهم کسی از من بداند.

و من نمیخواهم کسی از آوازم مرا بشناسد.

من نمیخواهم از ارتعاش صدایم کسی چیزی بفهمد.

و من نمیخواهم کسی درِ قلمرو من را پیدا کند،وقتی پشت پیانو به خودم نگاه میکنم.

مسلم شد...من نمیتوانم هیچکدام از این هارا به نمایش بگذارم...

بگذارم کسی کتابی را در دست گیرد که -من- آنجا شفاف پیداست...

نواختن فقط از سر ذوق در اشتراک گذاشتن خودت برای دیگری به حضور میرسد.

نقش زدن،وقتی که داستان ها برای گفتن به جانِ کسی داری....

از نواختن و خواندن و نقش زدن من شنیده و شنیده و دیده اند،کسانی که باید.

کسانی که قبل از این که من بفهمم،تمام در های درون من را باز کردند و شاید دل من از آنِ آنهاست...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۱۲
دره آبی