انفجار
از خودم عمیقا متنفرم.
و وقتی از خودت متنفری هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
من عوضی مدت هاست با هنرم متارکه کردم.
و الان اونقدری حالم بد هست که زیر همه ی قول هام بزنم.
اونقدر حالم بد هست که تصمیم بگیرم حتی برای یک ثانیه ی دیگه هم تحمل نکنم و وانمود نکنم که همه چی خوبه.
و شاید حتی از یک ثانیه ی دیگه چهره ی سیاه و پرچروک من معلوم بشه...
و اونقدر حالم بد هست که از تمام آدم های انگشت شمار زندگیم که وحشتناک دوستشون دارم به طرز وحشتناک تری متنفر بشم.
و اونقدر حالم بد هست که زیر پتو غرق بشم.
و انوقدر حالم بد هست که حق داشته باشم بخوام یکی اینجا باشه.
یکی که اشکامو روی شونه های اون بریزم.
نه اینکه توی قیر مذاب دفنشون کنم...
و تو فقط فکر کن که از فردا خورشید و ماه و ستاره ها همه سیاه باشند
طلوع سیاه.
غروب سیاه.
نَفَسِ سیاه.
همه چیز میتونست تموم شده باشه!
و ما چرا دهنمو نمیبندیم و یکم به چشمای هم نگاه نمیکنیم!
و من چرا باید هر ثانیه زجر خودمو به چشمم ببینم؟
فقط الان معجزه میتونه منو نجات بده.
و اگه هیچ معجزه ای نشد...
به هرحال.امشب صبح میشه.و هیچ اتفاقی نمیفته.
و من میشینم و اینکه هیچ اتفاقی نمی افته رو تماشا میکنم.
و این ها همش تکرار میشه.
سال ها شد.
امروز شد
فردا هم...
میشه ازت بخوام تو نگذاری بشه؟
از همین امشب به بعد؟
و میشه خودت هم بخوای؟