نقاش سرگردان در خیابان های سنگی!

نور همیشه تاریکی را می شکافد،تاریکی نور را هرگز.

نقاش سرگردان در خیابان های سنگی!

نور همیشه تاریکی را می شکافد،تاریکی نور را هرگز.

طبقه بندی موضوعی

alone

يكشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۷ ب.ظ
آفتاب پاییزی امروز عجیب داغ بود.
کار احمقانه ایست دو و نیم بعد از ظهر دنبال کافه رادیو گشتن.
خیره شدن به پنجره ها و کتاب هایش.
و حضور بی حضور کسی پشت پنجره ی آن...توی عکس خیلی خوب بود...
حیف که به دیدنش نمیرسم..مدت های مدیدیست...
کیلومتر ها دور تر.
مدت هاست قلبم پایین نریخته.به همین عامّیانگی!
مثل زمان سرگردان پاسخ ام.
هنوز فرق واقعیت و حقیقت را نمیدانم.
دوست همچون برگ گلم..."ایام دیرین بسیار خوش بود"...
این فعلا داستانی ست که درون آن مانده ایم.
گنگ و مبهوت و غیرقابل باور.مثل این میماند که بدون شکلات در این دنیا وامانده باشیم.
به درخت های ردیف نگاه میکنم و فکر میکنم اینطور وضع آنها دلنشین تر است یا اگر درختی همسایه شان نبود؟
آخر این suffocating را انگار sam smith از ته دل من میخواند.خوشا به من!
در شهر کتاب هم چیزی جز سارتر نیافتم.
کاش گوته زنده بود و باز از "ورتر" های دیگر مینوشت.کاش بود تا از شور او شور می یافتم.
جایش خالیست.
جای من که از در می آیم...با کت سبز و کلاه و کیف یک تنی و پلاستیک نارنجی.
جای شعر مولانا روی سنگ،جای ماژیک طلایی و نقره ای.جای صندلی چرم و دسته ی چوبی.
جای پله،جای آواز،جای کاج...
جای آسفالت حتی!
مزه ی گردو های اول صبح هنوز زیر دندانم مانده.
و من هم مانده ام زیر دندان این داستان،مگر احتمال اینکه همه عطر مشابه بزنند چقدر است؟
مگر من استثناء قوی باشم،که همه چیز به من که می رسد،"یک" میشود.
حتی احتمال های گسسته...
"به مهر بنواز مرا..."
پ.ن:حسابی با رژ قرمزت حال کردم امروز.مرسی جانا:)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۰۳
دره آبی

نظرات  (۱)

به قول خودت جایش خالیست.
جای تو که از در می آیی...با کت سبز و کلاه و کیف یک تنی و پلاستیک نارنجی.
بذار این اولین بار و آخرین بار باشه.